تبليغاتX
دوش آب سرد

دوش آب سرد

حرف هایی که لازم میدونم بزنم، اما نه هر جا...

قناریهای بی شرف من :



و اینم ثمره ی هنرنمایی این دو نوگل شکفته سکسی...





+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 



بهش گفتم حقيقت رو بگو تا روشن شم؛ وقتي حقيقت رو گفت کلا” خاموش شدم...




+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 



در رفاقت، باوفا بودن طریق اول است                         ورنه با یک استخوان ده سگ رفیقم میشود




+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 


امروز واسه پایان خدمتم گوسفندی قربونی شد، خیلی جالبه که اگه ما کلاً غذامون گوشتی نبود این قربونی کردن رو خیلی بد و زننده میدیدیم... مثه قتل...


اما حالا حیوون رو میکشیم، با لذت گوشتش رو میخوریم...

بهرحال، بعد از خوردن دل و جگرش، مسابقه گذاشتیم که من با این بیفتک که بر خلاف ظاهرش، مزش عالی بود، برنده شدم...!




با قساوت قلب تمام منتظر کلپچشم...


راستی یه عکس ازون خوشگله هم بذارم :






+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 

تـــنـها جـــایی کـه حـجـاب داشت
مـوقـع نـمـاز خـونـدن بـود !
انـگـاری تـنـهـا کـسـی کـه

بـه اون مـحـرم نـبـود خـدایش بـود ...



* این نوشته از من نیست.




+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 



شماره شاسی : S5430090049759

شماره ساخت : 430049759

شماره بازیابی : 90a016



تا حالا سزای اشتباهاتمو پس دادم، نمیدونم چقدر دیگه مونده تموم شه، اما منتظر لطف خدام...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 


محبت به نامرد کردم بسی

محبت نشاید به هر ناکسی


تهی دستی و بی کسی درد نیست

که دردی چو دیدار نامرد نیست



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

واقعاً باید یه فکری بکنم دیگه. 4 روز پیش یه اسکل بچه اومد از چپ سبقت گرفت پیچید جلو ماشینو به فاک داد، اینجاش زور نداره که زد، اینجاش زور داره که مهر گواهینامش خشک نشده میگفت چون از پشت زدی مقصری...

افسر اومد گفت اون مقصره. دلم واسش سوخت ازش چیزی نگرفتم، اونو بردیم صافکاری درست شد، امروز صبح خودم هواسم نبود همونجای ماشینو زدم به یکی دیگه، اما با دنده 1 میرفتیم چیزیش نشد...
بعد از ظهر داشتم از کوچه رد میشدم یه زن سلیطه با زانتیا انداخته بود از وسط میومد، زد به آینه ما، آینه خودشم شکست؛ خودش و دختر مونگولش پیاده شدن و داد و بیداد که تو مقصری!
افسره اومده میگه خانم مقصره، آقا زنه اینقد از سر و کول افسر بالا رفت افسره گفت 50-50!!!!
یعنی خارشو، عمشو، همرو باهم ........
به زنه گفتم این پولا واسم چیزی نیست که، حالا بگو چقد میشه نقدی بدم بهت، گفت 130...
گفتم باشه :))

فقط یکم کار دارم، گواهینامرو بگیر بعداً خدمت میرسم...

حالا فردا یا باید برم دخترشو بگیرم، یا پول آینشو بدم...

بعد از 8 سال تو 4 روز 3 بار تصادف کردم. دیگه نمیشینم پشت فرمون، اینبار بشینم تصادف فوتی میشه...

اعصابم کلاً بهم ریختس...

شتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 


ای کاش فقط هرزه ای بود، در پی تن فروختن؛

اما تظاهرش به پاکدامنی کثیفترین موجود را برایم تداعی کرد،

فاحشه ای که فرشته نام داشت...

و زمین؛ همچنان گرد است..


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

 

بالاخره امروز بعد از هزار امید و آرزو و استرس و نذر و نیاز و تحقیق و پژوهش و مطالعات میدانی و تئوری  به دنیا اومدن جوجه های فلر و کاپتان رو در تاریخ ثبت میکنم...

عکس واضح نیست چون نمیشه فعلاً خیلی بهشون نزدیک بشم، مامانشون میاد ازشون دفاع کنه خفه میشن زیر پاش...

روزای بعد عکس میندازم...

جوجه های قناری

 

اینم گل قشنگم که باز شد...

روش کلیک کنین با کیفیت واقعی ببینین. 

گل من...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

به خودم میگم، طاقت بیار رفیق...
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 


  مادر نمونه...

بابای با غیرت...



Captain & Fler

 



 


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 


هر لحظه،

هر آن،

لحظه ی خیانتت رو به تصویر کشیدم، اشک امونم نمیده،

هر کجا که باشم،

دلم نازکتر از پر پروانه شده،

ای کاش فقط یک کابوس بود...

قطره قطرش، سیل میشه و لکه ی وجود منفورت را محو میکنه،

اونوقت که خدا مقدر کنه.

سزای خیانت رو خودش میده...

تو خوش باش و دور...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

فلرتیشیا واقعاْ یه مادر نمونست...

با اون بدن خوش فرم به خودش قبولوند که خواسته ی کاپتان واسه بچه دار شدن مهمتر از زیبایی هیکلشه و ۳ تا تخم گذاشت. الانم شب و روز داره رو تخماش میخوابه و ازشون مراقبت میکنه...

عزیزمن این دوتا...

Captain & Fler

 

 

Captain & Fler

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 

درود،

دیروز جفتشون زدم. خیلی به هم میان. میدوارم بتونم ازشون جوجه بگیرم...

انصافاً خیلی زیبان، خیلی...

عکساشونو در اولین فرصت میذارم تو بلاگ.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

 

فلرتیشیا بعد از آب تنی، شاخ دراورده...

 

فلرتیشیا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 

 

 

کاپتان بعد از آبتنی...

 

 

 

دوستش دارم چون شیطونه، از سقف قفس واسش خوراکی گذاشتم... 

 

 

متعجب! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 

 

اینم عروس خانم...

 

Flertishia

 

Flertishia

 

Flertishia

 

Flertishia

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

 

بعد از سرین هیچ قناری رو مثل کاپتان دوست نداشتم. انصافاْ خوشگل و باهوشه...

 

Captain

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

 سلام.

خواننده های اندک این بلاگ از این شانس برخوردارند که همسر آینده کاپتان رو ببینن و این خودش کم سعادتی نیستش که!

واسش یه دختر (که مطمئنم دختر بوده و مثه دختر  آدمیزاد فیلم بازی نمیکنه!) گرفتم. فعلاْ نامزدن و هنوز نرفتن تو هجله...

بزودی عکس این عروس خانوم خوشبخت رو میذارم تو بلاگ. ضمناْ اسمش "فلرتیشیا"ست. اسم دختر لیلی پوتی خوش چهره ای که تو کارتون "سفرهای گالیور" بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

 

 

Captain Canary

 

 

 


برچسب‌ها: قناری
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

سلام. قصد داشتم ننویسم. اما با رفع زحمت مزاحمین٬  دوست دارم کم و بیش دوباره بنویسم.

اومدم بگم که یه آهنگ باحال هست بنام "زمستون خدا" از "مهدی مجتبایی". یه جاهاییش تکراریه اما یه قسمتاییش جالبه و هیجان آوره!

واسه کاپتان زن گرفتم. یه زن خوشگل که بزودی عکسش رو میذارم اینجا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

 

قناری نازم٬ نارنجی... 

 

Captain Canary

 

 


برچسب‌ها: قناری
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 



تهی




+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 

یه کتاب داشتم که درباره قدرت ذهن بود...

در مورد موفق شدن و پیشرفت کردن ...

نه در مورد ازلت نشینی و غمباد ...

نه در مورد اشک و ناله...

نه درمورد خنده های دروغکی...

نه در مورد دیدن یکی از بدترین صحنه هایی که میتونه واسه کسی تو دنیا اتفاق بیفته...

نه در مورد زشتی و پلیدی...

در مورد زیبایی بود...

مثه حرفایی که شنیدم...

مثه چیزایی که ندیدم...

ذهنم خیلی قوی بود و حالا من باید جورشو بکشم...

هرچی که بهش فکرکردم تا ازش فرار کنم به سرم اومد...

خدای بزرگ، کمکم کن تا آسوده در کنار بشم...

دوران چو نقطه(!) کشیدم وسط، ازت میخوام هرچی به صلاح خودته پیش بیاری واسم. خیانت دیدم، چون ازش ترسیدم... پس ببر منو، میخوای ازش بترسم؟

راضی ام به رضای تو. اگر میبینی غر میزنم به حساب ضعفم بذار. به حساب نادونیم...

کمکم کن بتونم دردارو تحمل کنم. کمکم کن اونی باشم که لیاقت داشته باشم اسمتو تو دهنم بیارم. اونی بشم که روم بشه بگم بنده ی توام. خدا، توراهی بذارم که از رفتنش شرمنده ی تو و خلقت نشم. خدایا، نذار فراموشت کنم.

بدی دیدم از بندت، به بزرگیت قسم که داغون شدم... تو که غریبه نیستی، تو که خودت میبینی همه چیرو...تو فقط میدونی که چی شدم، تو فقط میدونی کی بودم...

نمیتونم آرزوی بد کنم واسش. تو خدایی، من بنده.تودانایی، من نادون. تو قادر، من ناتوان... تو صبور، من عجول...

چیزی که دیدم دست من نبود، اتفاقی بود که از طرف ابلیس بود، یا خودت... فقط دیدم، سوختم و خاکستر شدم... بهم صبر بده و توانایی مبارزه با شیطان رو. بهم قدرت بده تا شیاطین رو بشناسم...بهم کمک کن تا اگر میخوام زنده باشم همچنان مرد باشم. نمیدونم چه عاقبتی واسم دیدی. هرچی هست کاش تموم بشه خدا. تنها دلگرمیم تویی، هم صحبتم تویی، کمکم کن...

ببین چقدر تنهام. التماستو میکنم خدا. تورو به آبروی فاطمه قسم میدم نذار اینقدر تو آتیشی که کسی دیگه درست کرده بسوزم. تو که درونمو میبینی خدای عزیزم :((

هر روز تا دم مرگ میرم... هرشب تو قبر میخوابم. خدا! مگه این بنده چقدر توان داره؟

خدا، همه میگن چرا اینطوری شدی؟ چی بگم!؟

خدا جونم نذار فکر کنم توأم نمیخوایم. اگه تو نخوایم من چکار کنم :((

عذاب بده. اگه چیزی هم ازم باقی مونده مال خودته. من هیچوقت مال کسی نشدم. مال خودت موندم و خیانت نکردم خدا. هیچوقت. با چیزی که مال خودته هرکاری که بخوای میتونی بکنی. من خودمو بهت سپردم. اگه رضای تو، تو سوختنمه، بسوزون؛ اگه مونده... بسوزون این جسم ناقص و روح پاره پاره رو.

خدا، کاش آدم وقتی برای بار چندم جونش به لبش میرسه و داره جون میده، به ازرائیل دستور بدی که جونشو از دهنش بیرون بکشه... اینطوری دیگه قلبش نمیسوزه وجاهای دیگش درد نمیگیرن. خدا میشنوی؟

همه ی دنیا با خوبی و بدیش، با لذت و دردش،با زشتی و قشنگیش، هیچه... همش خالیه...خیلی پوچ.

هرکی این بلاگو میخونه : سلام.من محمدم، مهراز یه اسم مستعار بود. این وبلاگم مثل چیزای دیگم میره تو گورستان اینترنت.همه چیز تو اینترنت شروع شد و ظاهراً همین اینترنت شد وسیله ای برای .....

خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

الان خونه دائیمم. اومدم تهران تا فردا کنکور ارشد بدم مثلاً... جالبه که دیروز یادم افتاد کنکور دارم

این بنده خدا از وقتی اومدم مخفیانه و طوری که من نفهمم میره تو آشپزخونه و تریاک میکشه.دلم واسش میسوزه

دائیم به تریاک معتاده. یه زن ........ داشت و اون ......... برای اینکه راحت بتونه هر ......... که میخواد بکنه،دائیمو معتاد کرد...

اون خانم بعد ازطلاق گرفتن به دیار باقی شتافت..

بگذریم.مثلاً باید یک ساعت دیگه حرکت کنم و به سمت حوزه آزمون برم خوابم نمیبره...

فکرای مزخرف تنهام نمیذارن...

حدوداً ۱۸ ساعته که نخوابیدم.تا ساعت ۱۸ امروز(بعد از کنکور) میشه ۳۲ ساعت تا بخوام بیام خونه هم چند ساعتی طول میکشه...

خدا!

خودت شاهد باش

آزرده ترم گرچه کم آزارترم

بی یار ترم گر چه وفا دار ترم

 

با هر که وفا و صبر می کردم بیش

سبحان الله به چشم او خوار ترم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 4:6 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 

سلام.

به زودی ظهور میکنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 



 

به جایی رسیدم که اسمشو نقطه ی آزادی مطلق میذارم. پوزیشنی که توش نسبت به هیچ مسئله ای غرض ندارم. جایی که همه چی برام پوچه و همه چی با معنا...!

البته همیشه حوالی این نقطه چرخیدم. اما حالا تو مرکزش افتادم...

اینجایی که من هستم جای خوبی نیست. همش علامت سواله...

پر از چرا که دور سرم میچرخن...

اما اینجا دیگه لزومی نداره علامت سوالارو پاک کنم. یا خودمو به ندیدن و بیخیالی بزنم. اینجا باید توشون غوطه ور بشم و خاصیت این محیط اینه که نیازی نیست برای سوالت جوابی پیدا کنی...

همه چیز پوچه. حتی انسانیت هم پوچه. بدی و خوبی هم پوچه...

البته منظورم از پوچی دروغ بودنشون نیست. هر کدوم آثار و عواقب خودشونو دارن... اما چه فایده؟

یکی خوب یا بد باشه٬ ته تهش چی میشه؟ آخرش تموم میشه. آخرش چیه؟

خوب میره بهشت؟ با حوریا میخوابه؟

بدم میره جهنم و با اژدهای سه ....... میخوابه؟

آتیش میریزن تو حلق آدم بدای داستانمون؟

خوبا میخوابن کنار رود عسل؟

کاری ندارم که اینا میتونه سمبلی باشه از بهشت و جهنم که خدا به ما انسانهای نفهم وعده داره. نفهم از این جهت که خدا دیده با این چیزا فقط میتونه بفهمونه خوبی و بدی رو... شاید اگر میگفت در ازای کار خوب بهتون یه حس خوب میدم آدما اصلاً خدارو قبول نداشتن!!!

چون ذهنشون اونی رو درک میکنه که قابل لمس باشه...

بازم ازین بحث بگذریم٬ خیلی زیرشاخه باز میشه...

حالا فرض رو بر هر حالتی که بگیریم٬ تو قیامتی که وعده داده شده تو همه ادیان الهی٬ یه سری آدم خوبه میشن. یه سری هم آدم بده. هر کدومم مطمئناً به سزای کار بد یا پاداش کار خوبشون میرسن. رو این مسئله هم شکی نیست. حالا این پاداش و مجازات یا فیزیکی و فکری میشه یا صرفا فکری. به هر حال با فکر و روح سر و کار داره. آخرش چی؟ خدا یه موجود رو می آفرینه. اونموجود فلک زده یه آدمیزاده. آدم نسبت به شرایط و تصمیم خودش یا خوب میشه یا بد (خوبی و بدی تو همه فرهنگ ها مشخصه٬ نیازی به دین هم نداره!). حالا این آدمی که آفریده رو یا مجازات میکنه یا پاداش میده. آخرش چی؟ خدا چرا اینکارو میکنه؟ حالا هی ما بسوزیم یا هی با حوریا حال کنیم... آخرش چی؟؟؟ خودتونو از بالا دیدین تاحالا؟

دروغ رو دیدین؟ طمع رو دیدین؟ حسادت رو چی؟ کارامون رو ببینیم از نقطه ی آزادی مطلق خودمون. ببینیم که چرا میخوایم دروغ بگیم. چرا میخوایم کاری رو انجام بدیم. چقدر خنده دار میشه همه ی کارا... حتی کارای خوب هم خنده داره... اما نه به اندازه ی کارای بد. خنده داره که کسی به کسی دروغ بگه برای به دست آوردن چیزی. خنده داره که افرادی به افراد دیگه دروغ بگن به خاطر رسیدن به هر هدفی. چون همه ی اهداف در نهایت پوچن!

بچه که بودم خیلی خوابای عجیب میدیدم...  یادم میاد وقتی از خواب بیدار میشدم دنبال چیزایی میگشتم که تو خواب داشتمشون. بعد از چند وقت فهمیدم که اونارو اینجا نداشتم و تو دنیای دیگم بودن... تو خواب به هر دری میزدم تا با هر کلکی که شده چیزایی رو که دوست دارم به دست بیارم یا از اینور اونور یه جا جمع کنم تا با خودم همشونو بیارم تو دنیای واقعی خودم... هرچی سعی کردم تو بیشتر عمر بچگیم که این کارو انجام بدم٬ آخرش نشد... دیگه تو خواب میدونستم که تو دنیای خودمم. حتی به درجه ای رسیده بودم که چیزایی که میخواستم رو تو دستم میگرفتم و سعی میکردم از خواب بپرم تا شاید اون چیزی که دارم تو بیداری دستم بمونه... اما نشد...

شاید نسبت خواب به این دنیا٬ مثل این دنیاست به دنیایی که وعده داده شده...

هرچقدر هم که تلاش کنی٬ هرچیزیم که به دست بیاری(مادی)٬ بازم باید بذاری و بری...

تازه این دیگه مثه یه خواب نیست که هر شب یه روشی رو امتحان کنی!! یه بار اتفاق میفته...

تنها چیزی که از خواب میمونه چیه؟

یه حس...

فقط حسه که میمونه از خواب...

پس دنیای بعدی٬ دنیاییه که احساسمون رو٬ افکارمون رو با خودمون میبریم. چقدر تلخ خواهد بود اگر افکارم بیان به جنگم... این حقیقتیه که هیچ شیرینی توش نداره. افکاری که توش از آزار و اذیت دیگران و دروغ و چاپلوسی بوده٬ تا دورویی و حسادت و طمع...

همه چیز تموم میشه. و اون دنیا میرسه. هنوز هم اون سوال هست : که چرا...؟ اما همونطور که گفتم٬ دیگه تو این موقعیت نیازی به جواب دادن هیچ سوالی نیست...

سختی و دردسر دیدن افراد از این نقطه اینه كه دیگه احساسی كه قبلاً نسبت به اطرافیان و كلاً دیدگاهم نسبت به دنیا و چیزای توش تغییر زیادی كرده...

از اینجا راحت میشه دروغگوها رو تشخیص داد... اینجا خیلی خوبه. چون وابستگی باعث كور شدن نمیشه... حالا میفهمم كه خیلی از حرفایی كه بهم زده شد٬ خیلی از رفتارایی كه باهام شد٬ از كجا نشات گرفته بودن. خیلی راحت میتونم بگم كه تمام احساسم به بازی گرفته شده بود... كسی كه خودش رو مونس میدونست٬ خودشو یه جورایی عاشق صدا میكرد! هیچی نبود جز یه نیازمند. اون نیاز به من نداشت٬ نیاز به چیز دیگه ای داشت٬ كه شاید هنوز نتونستم درك كنم كه چی بود... اما هرچی میخواست من نبودم...

سخته كه آدم از همه چی دل بكنه٬ اما كافیه دیدش عوض بشه٬ خیلی هم راحت میشه...

كار با اون هم دانشگاهی محترمه هم این جا رسید، طوری ابراز علاقه كرد بهم كه انگار سالها باهم بودیم... بهش گفتم من نمیتونم با اون یا كسی دیگه باشم. كلی گریه كرد و حق حق كنان خواهش كرد كه باهم باشیم. باورم نمیشد كه این همون دختر مغروریه كه سرشو میگیره بالا و راه میره... بروز این چهره ازش بعید بود حقیقتاً. منم بغض كرده بودم. گفت پشیمون میشی... خیلیا خواستن بامن باشن. من خودمو نگه داشتم واسه آدمی مثل تو. واسه كسی كه دوستش داشته باشم... گفتم من نمیتونم. منو ببخش... بهش گفتم تو احساسی شدی. فقط همین! سه هفته ای میگذره... انگار واقعاً احساسش عمیقه...

میشه به جرات گفت یه دختر ایده آله... در "حد" شناخت خودم از همه نظر میتونم بهش گرید ۱۰/۱۰ رو بدم٬ خانواده - اخلاق - ظاهر - باطن - هنر - مادیات - نجابت و هر چیز دیگه... اما نخواستم باهاش وارد جاده ای بشم كه آخرش به هیچ كجا آباد میرسه! ترجیح میدم تنها بمونم و تنها بمونم و تنها بمونم...

 من اعتراف میكنم به خودخواهی و لجاجت و هوسبازی خودم. اعتراف میكنم به اینكه هیچوقت علی رقم میلم نتونستم برای كسی مفید باشم. اعتراف میكنم به فراموشی خدا.
من یه دیوار كجم...


 
این آخرین مطلب وبلاگ دوش آب سرد بود. غمگین یا افسرده نیستم. شاد یا سرخوش نیستم. فقط در نقطه ی آزادی مطلق ایستادم...

ياحق

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط مهراز  | 



مثل دفعه پيش ...




+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط مهراز  | 

 

تا الآن داشتم با یه نفهم بی شعور سر و کله میزدم تو خواب

بعد از ظهر جمعه بود رفتم مرکز شهر٬ عجله داشتم دوچرخه رو قفل کردم جلو در یه جای تقریباْ دولتی که انگار ۱۰ ساله تعطیله... رفتم کارمو انجام دادم و برگشتم دیدم کلی نظامی جمع شدن اونجا. فهمیدم گند زدم

حالا اونجا چی بوده؟ محل جمع شدن هر چند وقت یه بار سران نظامی برا تصمیم گیری

دوچرخه منم اونجا قفل شده بود این بیچاره هام کاریش نکرده بودن

یه نیم ساعتی بود داشتم رو مخ یارو راه میرفتم که دوچرخمو پس بدن٬ یدفه گوشیم آلارم زد... بیدار شدم

چقدر خوابش واقعی بود!!

خدا کمک کنه هیچوقت تو واقعیت سر و کارم با این قشر نیفته. مگه حرف میفهمید!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط مهراز  |